گربهي ناز من، بيا بغلم. بيا نازم كن. واي چقدر گربه هام نازن. چرا من از حرف زدن در مورد حيوونا سير نميشم؟ صبح زود بلند شدم. ساعت 7. ديدم گرسنه ان گربهها. رفتم براشون غذا آوردم. به هر پنج تا شون دادم تا سير بيخورن اونقدر دادم تا سير سير شدن. وقتي سير شدن آروم شدن. ديگه بيتاب نبودن. ديگه حتي براشون مهم نبود كسي كه براشون غذا داده كي بود البته انگاري. رفتن. رفتن سراغ بازي. چه بازي جانانه با هم ميكردن. با حسرت و حيرت نگاهشون ميكردم! عجب وجدي! عجب شادي دارن! چه بي قيد! مادرشون تا وقتي كه نياز بود جانانه ازشون مواظبت ميكرد. حتي غذاي خودشو به اونا ميداد. ولي الان يه هفته اي هست كه ديگه ول كرده رفته. چون احساس ميكنه نيازي ندارن. مادر رفت بدون هيچ منت. مادر رها كرد بدون هيچ شرط و شروطي. حالا اين بچهها در اوج رهايي و آزادي زندگي ميكنن. آخ دل من. آخ بيچاره آدم. رفتم خودمو نگاه كردم توي ايينه ديدم چقدر رنگم زرده. چقدر افسرده ام.چرا؟ چرا؟ چون اسير دست پدرمادرم هستم. چون هميشه وكيل داشتم. چون هزار شرط و شروط براي زندگيم گذاشته شد به خاطر اين كه فرزندشونم. هزار بار بر شونههام گذاشته شد چون دختر شدم. هزاران بار سنگين بر دلم گذاشتند و نامش شد تربيت. و چه بي تربيتم من. زخمتت بيهوده شد عزيز. چه افسار گيسخته شد دخترت ،مادر! مرا گربه نام كن. مرا مورچه نام كن. مرا بي نام ترين نام كن. چه آبرويي ميريزم من. كدام گربه، كدام حيوون از دستشويي كردن خجالت كشيد، آيا بي تربيت بود؟ كدام گربه ازحس جنسي اش حيا كرد؟ مادر و پدر و برادران عزيز من، مرا ببخشيد كه دختري بي آبرو و بي حيا، بي تربيت، كج و كوله، سركش و لجباز و خودخواه و افسار گسيخته و ديوانهام، ولي اين منم. ميدونم كه هرگز تصور اين چنين بچه اي رو نداشتيد و لي من هم دلم نميخواست شما پدر و مادرم باشيد. مرا ببخشيد. من هم ميبخشم شما رو. ميدونم داشتن اينچنين دختري براي هر خونه اي توي ايران سخته ولي من بيتقصيرم. اين منم. ديوانه اي سركش. ههههههههههه بخند ديونه. پاشو عربدهي امروزت از راه رسيد. هههههههههه. در مورد من تصور ميكني تو. تصورت بر بادست. هر كسي وراي تصورست. تصور ساختهي ذهن ماست. اگه من بخوام به مدل تصور تو عمل كنم كه مردم!!! مرا فقط ببين. ههههههه. دلم هوس رقص اقوام بدوي افريقايي رو كرده هههههههه بوما گومبا دادم د.وما لالافوها هو هااااااااااا...
ساده دلي هستم روان ، چاك دلي در لامكان
مهمان شدم در خانه اي، خوردم طعام از بوسهاي
خنده شدم، گريه شدم
آهي بر اوج آسمان، سازي به دست مطربان
گاهي فراموشم شود تر بوسههاي دلبرم،
گاهي به ياد بوسهاش اسپند روي آتشم
معني بكن اين حال من، تفسير كن غوغاي من
حالم بجو از بت پرست، از آن نگاه چشم مست
معني دگر رنگ باخته، كافر دلم بت ساخته
ديگر چه گويي با دلم؟، خم خانهام مي ساخته
اين شعر بيهوده كجا، آن مستي نابم كجا!
بندم دهان تا بنگرم، شهد سكوت دلبرم
آه چه شد؟ واي چه شد؟ نالهي رقص وار من
از چشم من بيرون شدي، از جان من افزون شدي، عشق بلاگردون من
از من ربودست هاي من، با مي در انداخت واي من
وايم چه شد اين حال من؟
كز مستياش ناله برون! وز نالهاش مستي برون!
آخر بگو اي مهربان، با من كمي رمز گران
كز دوري ساقي و مي، جان ميدهم اي وايِ دل
انگشت حيرت بر دهان گويند با من عاقلان:
اي بيخبر، كز سر درافتادت كلاه
اين بيكلاهي عار نيست، بر جان من زنگار نيست
لنگان روم در كوچهها، خندان شوند گل بوتهها
در عشق او بنده شدم، در بندگي سرور شدم
از بوسهي شيرين او، صد جان رقصنده شدم
هاي فاطمه هايييييييييي چي چي ميگي ها؟ موزون شدي اين روزا ههههههه. نميدونم چيه گير دادي بهم؟ شانگول مونگول ها هههههههه
هستی عزیز گفتی "وقتی کسی منو آزار میده و من ناخواسته در کنارش هستم و راه چاره ندارم.باید چی کار کنم؟"خودت میگی چاره ای ندارم،پس بسوز.تحمل کن.رنج ببر.اونقدر که مسخره گی این رابطه تو ذوقت بزنه و قابل تحمل نباشه.اونقدر که برای آزاد شدن از این رابطه حاضر به قربانی کردن هر چیزی،از جمله جانت باشی.
وقتی رابطه ای بر اساس عشق و آگاهی و مسئولیت پذیری تمام نیست.بر اساس چی هست جز حیله گری و منفعت طلبی مسموم،بر اساس چیه جز ترس.و تصور می کنی چند درصد رابطه ها بر اساس آگاهی و عشق استوار هست.همه ما ناخواسته زیر یوق زنجیر ظلم هستیم.به اندازه توانمون ظلم می کنیم و ظلم می پذیریم.ما خودمون رو به ظلم فروختیم.اگه از ظالمی تبعیت می کنیم برای این هست که منفعتی هم می بریم،اون به ما غذا میده و ما روح خومون رو به پاش قربانی میکنیم.اون به ما امنیتی دروغ میده و ما آزادی خودمون رو به پاش قربانی می کنیم.
آزادی آوازی هست که تنها در زنجیر اسارت معنا میشه،هیچ پرنده آزادی تصور نمیکنه آوازش آواز آزادی هست.اما مرغان در قفس اون رو آواز آزادی معنا میکنن.چرا که به آزادی نیاز دارن.
آزادی کودکان برای بزرگترها رشک برانگیز هست.اما کودکان از این رشک هیچ نمی فهمند.چرا که نیازی به این فهم ندارن.تنها وقتی بزرگ شدن و مثل تو ناخواسته قربانی ظلمی شدن.ناخواسته طوق اسارتی رو به گردن گرفتن،روزهای آزادی گذشته رو حسرت می خورن.
همه ما در جائی ظالم هستیم و در جائی مظلوم.ممکن نیست پائین دستی نداشته باشیم.حتی اگه اون پائین دست اسباب بازی ما باشه،حتی اگه اون پائین دست متکای خواب ما باشه،ما باید مشتی رو که ظالم به روح ما زد به متکا بزنیم.ظلم رو درک کن.راه آزادی رو از تاریکی های ظلم با ادراکت پیدا کن.راه استقلال رو ببین.و سفرت رو به آزادی و استقلال آغاز کن.اولین گام سهل ترین و سخت ترین گام هست.پس از اولین گام همه اشتیاقت گام بعدی هست.تو از اولین گام طعم خوش آزادی رو حس میکنی.و پس از اون تا رسیدن به قله های آگاهی و عشق و آزادی ایستادن ممکن نیست.راه تو رو با جاذبه جادوئی خودش می بره،البته این راه بی خطر نیست.اما زیبائی های راه در خطرهای بکرش نهفته هست.
فقط در زندان هست که ما احساس امنیت داریم.اگه بخوای میتونی همه عمر در زندان هائی که از ایده ها ساختی بمونی.اما این امنیت با بی قراری و کسالتی دائم همراه هست.هیچ کس مجبور به سفر نیست.مگر وقتش رسیده باشه،هیچ میوه ای از درخت نمی افته،مگر وقتش رسیده باشه،مگر جانش شیرین شده باشه.
یادت باشه دوست داشتن دیگران ممکن نیست.دیگر خواهی یه خودخواهی توسعه یافته هست.ما دیگرانی رو دوست داریم که نیازی رو در ما تامین می کنند.این نیاز ممکنه در سطح باشه یا در عمق.در ظاهر باشه یا در باطن.گاهی این دیگری پدر و مادر ماست که غذا و مسکن و امنیت رایگان به ما میده و گاه دوستی که نیازی را در سطح های عمیق تر ما نوازش می کنه.ما حتی کمک به مستمندان را دوست داریم چرا که حس خوب بودن ما رو تامین می کنن.و دشمنان دوستانی مغمومن.دشمنان دوستانی بدنامند!دشمنان با رنج هائی که نسیب ما می کنن،امکان سفر و رشد رو از موقعیتی که در اون هستیم،باعث می شن.دشمنان کابوس ما هستن که ناخواسته ما را به بیداری هل می دهن و دوستان رویاهای شیرین ما رو پرورش می دن.پس از این کابوس ها و رویا ها تا بیداری کامل،بال پروازی بساز.
همواره قسمتی از توجه خودت را به درونت ببر.ببین چه کسی در تو دیگرانی خاص را دوست داره،چه کسی در تو باز هم دیگرانی خاص را دشمن میدونه.مفهوم دوست و دشمن را عمیقا در درون خودت درک و مشاهده کن.تا از بند هر دوی اونها رها بشی.ممکن نیست فقط دوستان را داشته باشی.دوست و دشمن بر روی یک طناب باریک به نام نیاز راه می رن.اونها بسیار جابجا میشن.ناگهان دوستی لباس دشمن می پوشه و دشمنی رفتار دوستانه از خودش به نمایش میزاره.
زندگی ما در رابطه ها معنا میشه.پس رابطه ها را عمق بده،واقعی کن.رابطه های زائد را درک کن.تا جدا شدنت از آنها ممکن تر شه.ببین که یا تامین نیازی ما را به توسعه رابطه با دیگران ترقیب می کنه و یا دیگران منفعتی را در ما می بینند و به سوی ما میان.ببین در ازای دادن چی،چی بدست می اری؟به همه روابط خود آگاه و مسئول باش.شهامت پایان دادن به رابطه های معیوب را در خودت بیشتر کن.تا رابطه های سالم فرصت بیشتری برای پیدا شدن داشته باشن.
اگر کسی عاشقت شد.شهامت کن و حداقل پیش خودت بگو که عاشق چه چیز من شده؟لباس؟زیبائی ظاهری؟تناسب اندام؟موقعیت شغلی یا خانوادگی؟یا اینکه زوایای پنهان وجودت رو هم دیده،خلاصه ببین به چه چیز تو نظر داره،چقدر در ابراز خودش صادق هست؟ببین تو در اون چه می بینی.چه نیازی از تو رو میتونه تامین کنه.هیچ نیازی چه در سطح و چه در عمق زشت نیست.بلکه بسیار زیبا و بی نظیر هست.هر چیز در جای خودش یگانه هست.تا ظاهر نباشه،باطنی وجود نداره.
آیا این داد و ستدی آگاهانه هست؟آیا هوشیار هستی به این داد و ستد؟ببین چقدر میتونید در سکوت همدیگه را عاشقانه و عمیق نگاه کنین.چقدر اجازه ورود به زوایای پنهان وجود هم را دارین؟یادت باشه اگه خودت سر خودت کلاه نزاری هیچ کس نمیتونه سرت کلاه بزاره.
دیگری فقط یه مسافره،مسافری که نیاز ما خلقش کرد.ما بسیاری از دیگران رو نمی بینیم.چراکه نیازی به دیدن اونها نداریم.پس بعید نیست اونی که امروز می بینیم فردا نیازی به دیدنش نداشته باشیم.درک این سخن آسون نیست.اما با کمی هوشمندی سخت هم نیست.امروز چقدر دلبسته اسباب بازی های کودکانه خودمونیم؟امروز چقدر به همبازی های دوره کودکی خودمون نیاز داریم؟آیا نگاه ما به پدر و مادر،دوستان و دشمنان،و به طور کل دریافت ما از زندگی با دریافت ما در سالهای پیش تفاوت نکرده؟آیا ما واقعا رشد نکردیم؟بخواهیم یا نه ما از دیروز به امروز سفر کردیم.شادی ها و رنج های ما متناسب با ما رشد کردن،بزرگ شدن،دیگه نشخوار رابطه های دیروز قانعمون نمیکنه،آیا میشه از یاآوری نهاری که دیروز خوردیم امروز هم سیر بشیم؟رابطه های ضروری رو با آگاهی صیقل بده و رابطه های معیوب و زائد رو حذفش کن.
ما برای فتح پیروزمندانه فردا نیازمند هوشیاری بیشتری در امروز هستیم.اگه واقعا میخواهیم فردا رو دلخواه بسازیم،امروز باید با مشق های دلخواه تر،بالهای مسئولیت پذیری خودمون رو قوی تر کنیم و اجازه ندهیم تقدیری کور ما را به فردا هل بده.خودمون به استقبال فردا برویم.امروز فردائی هست که دیروز در انتظارش بودیم.اما دلخواه نیست.چرا که دیروز به قدر کافی مسئول نبودیم.پس بیا تا امروزهای فردا رو،با مسئولیت پذیری بیشتر،دلخواه تر نقاشی کنیم.
پي نوشت: اين نوشته هاي دلبرمه. نيست و هست منه. هميشه اونقدر برام تازگي داره، با اين كه يه ساله از اين حرف ميگذره ولي غباري روشو نگرفته. نيست بود و نيست كرد مرا. سلام بي دليل من هر لحظه به تو عزيزم. به تويي كه مرا ميميراني . آتش شدي برچوب من اي نوگل بستان من. آيينه شد چشمان تو بر جان پر غوغاي من. ديگر خبر از من نشد در عشق بي پايان تو. ديگر نواي ساز من پر مِي شود با ياد تو. شعرم پياپي تر شود از بوسه هاي داغ تو. آخر كدامين بلبلي رنجه شود از عشق گل؟ هر دم سلام جان هديه شود بر كوي تو. چون كه نياز شد بر دلم سجده به سمت روي تو. سرها شود بر آسمان از سجدهاي بي ريا. دريا شود صحراها از خنده هاي ناب من. مممممممممم دون دا دينگ سا لو سي مي فا سل دو....
كيستم من جز خواسته هايم؟ كيستم من جز كسي در نبود ها؟ تاريكي بس زياد ولي باريكه اي از نور مرا ميكشاند به ناكجا. اينجا سكوتي سرد است. گرمي را نميدانم كي مي آيد. هنوز كسي هست كه خيس است چشمانش. شادي را نميدانم كي ميآيد. صبح و شامم يكي شد. انتقام من از تاريكي، نور است. جواب من به خشم تو، لبخندي از جان است. با من كافردل ، چه ميگويي كه كر شده گوشم به ايمان. با من از كدامين خدا ميگويي كه بت پرستم من. بتهايم بين كه چگونه رخ مينمايند. ذره ذره وجودم چشمان كودكيست زلال، كه با خشم تو خيس ميشود و با مهر تو غنچه ي گل. زبان اديبات چه ناتوان و ذليل شد در برابر كلام بي كلامم. اي شكايت ها برويد كه وقت گرانبهايم را تلخ ميكنيد، برويد كه جان فاطمه را بس ارزشي بسيار است. برويد كه جاناني مرا ميخواند به رقص. برويد كه خود خواندم شما را. گويي خامي بسيار است كه ميهمان شديد اينجا. نوايي طربناك خواهم اكنون. كجاست دف و ني؟ كجاست ساقي و مي؟ كجاست مستي كه عربده هايش ديوانه ام كند؟ خمهاي شراب را از من دريغ مكن. پياپي پياله اي ديگر ده. كدامين غم و شادي اينگونه مرا خراب كرد كه ديگر راستها، چپ شد و صافها، كج. لنگيام را عيب مپندار كه مي خوارهام. روي زدم نشان از كسي دارد كه زر به صورتم افشاند و من لنگان لنگان بوي او را ميجويم. خالهاي سياهم نشان از داغ عشقي دارد. لب چيست جز يادگار بوسهاي از معشوق؟ چشم چيست جز يادگار نگاه معشوق؟ اين همه عشوه بازيام در كلام چيست جز عشقي داغ در درون سينه ام؟ تمام كرشمه و ناز و قهر و لطف و اشك و لبخند من، فداي نگار نازنينم كه يكي شدم و نيست با او. چه جاي كلام باشد در حضور؟ تو نيستي و كلام جان ميگيرد. تو بيا كه با تو كجاست كلام؟ سخنها چه بي جانند در حضور!! كلام دروغ و بيهوده ام را پاياني نيست مگر در حضورت. ره پو، اي فاطمه كه فرصت كم. هي بنوش از اين جام تلخ تا روزي كه خمها پر شوند از عسل......
