هستی عزیز گفتی "وقتی کسی منو آزار میده و من ناخواسته در کنارش هستم و راه چاره ندارم.باید چی کار کنم؟"خودت میگی چاره ای ندارم،پس بسوز.تحمل کن.رنج ببر.اونقدر که مسخره گی این رابطه تو ذوقت بزنه و قابل تحمل نباشه.اونقدر که برای آزاد شدن از این رابطه حاضر به قربانی کردن هر چیزی،از جمله جانت باشی.
وقتی رابطه ای بر اساس عشق و آگاهی و مسئولیت پذیری تمام نیست.بر اساس چی هست جز حیله گری و منفعت طلبی مسموم،بر اساس چیه جز ترس.و تصور می کنی چند درصد رابطه ها بر اساس آگاهی و عشق استوار هست.همه ما ناخواسته زیر یوق زنجیر ظلم هستیم.به اندازه توانمون ظلم می کنیم و ظلم می پذیریم.ما خودمون رو به ظلم فروختیم.اگه از ظالمی تبعیت می کنیم برای این هست که منفعتی هم می بریم،اون به ما غذا میده و ما روح خومون رو به پاش قربانی میکنیم.اون به ما امنیتی دروغ میده و ما آزادی خودمون رو به پاش قربانی می کنیم.
آزادی آوازی هست که تنها در زنجیر اسارت معنا میشه،هیچ پرنده آزادی تصور نمیکنه آوازش آواز آزادی هست.اما مرغان در قفس اون رو آواز آزادی معنا میکنن.چرا که به آزادی نیاز دارن.
آزادی کودکان برای بزرگترها رشک برانگیز هست.اما کودکان از این رشک هیچ نمی فهمند.چرا که نیازی به این فهم ندارن.تنها وقتی بزرگ شدن و مثل تو ناخواسته قربانی ظلمی شدن.ناخواسته طوق اسارتی رو به گردن گرفتن،روزهای آزادی گذشته رو حسرت می خورن.
همه ما در جائی ظالم هستیم و در جائی مظلوم.ممکن نیست پائین دستی نداشته باشیم.حتی اگه اون پائین دست اسباب بازی ما باشه،حتی اگه اون پائین دست متکای خواب ما باشه،ما باید مشتی رو که ظالم به روح ما زد به متکا بزنیم.ظلم رو درک کن.راه آزادی رو از تاریکی های ظلم با ادراکت پیدا کن.راه استقلال رو ببین.و سفرت رو به آزادی و استقلال آغاز کن.اولین گام سهل ترین و سخت ترین گام هست.پس از اولین گام همه اشتیاقت گام بعدی هست.تو از اولین گام طعم خوش آزادی رو حس میکنی.و پس از اون تا رسیدن به قله های آگاهی و عشق و آزادی ایستادن ممکن نیست.راه تو رو با جاذبه جادوئی خودش می بره،البته این راه بی خطر نیست.اما زیبائی های راه در خطرهای بکرش نهفته هست.
فقط در زندان هست که ما احساس امنیت داریم.اگه بخوای میتونی همه عمر در زندان هائی که از ایده ها ساختی بمونی.اما این امنیت با بی قراری و کسالتی دائم همراه هست.هیچ کس مجبور به سفر نیست.مگر وقتش رسیده باشه،هیچ میوه ای از درخت نمی افته،مگر وقتش رسیده باشه،مگر جانش شیرین شده باشه.
یادت باشه دوست داشتن دیگران ممکن نیست.دیگر خواهی یه خودخواهی توسعه یافته هست.ما دیگرانی رو دوست داریم که نیازی رو در ما تامین می کنند.این نیاز ممکنه در سطح باشه یا در عمق.در ظاهر باشه یا در باطن.گاهی این دیگری پدر و مادر ماست که غذا و مسکن و امنیت رایگان به ما میده و گاه دوستی که نیازی را در سطح های عمیق تر ما نوازش می کنه.ما حتی کمک به مستمندان را دوست داریم چرا که حس خوب بودن ما رو تامین می کنن.و دشمنان دوستانی مغمومن.دشمنان دوستانی بدنامند!دشمنان با رنج هائی که نسیب ما می کنن،امکان سفر و رشد رو از موقعیتی که در اون هستیم،باعث می شن.دشمنان کابوس ما هستن که ناخواسته ما را به بیداری هل می دهن و دوستان رویاهای شیرین ما رو پرورش می دن.پس از این کابوس ها و رویا ها تا بیداری کامل،بال پروازی بساز.
همواره قسمتی از توجه خودت را به درونت ببر.ببین چه کسی در تو دیگرانی خاص را دوست داره،چه کسی در تو باز هم دیگرانی خاص را دشمن میدونه.مفهوم دوست و دشمن را عمیقا در درون خودت درک و مشاهده کن.تا از بند هر دوی اونها رها بشی.ممکن نیست فقط دوستان را داشته باشی.دوست و دشمن بر روی یک طناب باریک به نام نیاز راه می رن.اونها بسیار جابجا میشن.ناگهان دوستی لباس دشمن می پوشه و دشمنی رفتار دوستانه از خودش به نمایش میزاره.
زندگی ما در رابطه ها معنا میشه.پس رابطه ها را عمق بده،واقعی کن.رابطه های زائد را درک کن.تا جدا شدنت از آنها ممکن تر شه.ببین که یا تامین نیازی ما را به توسعه رابطه با دیگران ترقیب می کنه و یا دیگران منفعتی را در ما می بینند و به سوی ما میان.ببین در ازای دادن چی،چی بدست می اری؟به همه روابط خود آگاه و مسئول باش.شهامت پایان دادن به رابطه های معیوب را در خودت بیشتر کن.تا رابطه های سالم فرصت بیشتری برای پیدا شدن داشته باشن.
اگر کسی عاشقت شد.شهامت کن و حداقل پیش خودت بگو که عاشق چه چیز من شده؟لباس؟زیبائی ظاهری؟تناسب اندام؟موقعیت شغلی یا خانوادگی؟یا اینکه زوایای پنهان وجودت رو هم دیده،خلاصه ببین به چه چیز تو نظر داره،چقدر در ابراز خودش صادق هست؟ببین تو در اون چه می بینی.چه نیازی از تو رو میتونه تامین کنه.هیچ نیازی چه در سطح و چه در عمق زشت نیست.بلکه بسیار زیبا و بی نظیر هست.هر چیز در جای خودش یگانه هست.تا ظاهر نباشه،باطنی وجود نداره.
آیا این داد و ستدی آگاهانه هست؟آیا هوشیار هستی به این داد و ستد؟ببین چقدر میتونید در سکوت همدیگه را عاشقانه و عمیق نگاه کنین.چقدر اجازه ورود به زوایای پنهان وجود هم را دارین؟یادت باشه اگه خودت سر خودت کلاه نزاری هیچ کس نمیتونه سرت کلاه بزاره.
دیگری فقط یه مسافره،مسافری که نیاز ما خلقش کرد.ما بسیاری از دیگران رو نمی بینیم.چراکه نیازی به دیدن اونها نداریم.پس بعید نیست اونی که امروز می بینیم فردا نیازی به دیدنش نداشته باشیم.درک این سخن آسون نیست.اما با کمی هوشمندی سخت هم نیست.امروز چقدر دلبسته اسباب بازی های کودکانه خودمونیم؟امروز چقدر به همبازی های دوره کودکی خودمون نیاز داریم؟آیا نگاه ما به پدر و مادر،دوستان و دشمنان،و به طور کل دریافت ما از زندگی با دریافت ما در سالهای پیش تفاوت نکرده؟آیا ما واقعا رشد نکردیم؟بخواهیم یا نه ما از دیروز به امروز سفر کردیم.شادی ها و رنج های ما متناسب با ما رشد کردن،بزرگ شدن،دیگه نشخوار رابطه های دیروز قانعمون نمیکنه،آیا میشه از یاآوری نهاری که دیروز خوردیم امروز هم سیر بشیم؟رابطه های ضروری رو با آگاهی صیقل بده و رابطه های معیوب و زائد رو حذفش کن.
ما برای فتح پیروزمندانه فردا نیازمند هوشیاری بیشتری در امروز هستیم.اگه واقعا میخواهیم فردا رو دلخواه بسازیم،امروز باید با مشق های دلخواه تر،بالهای مسئولیت پذیری خودمون رو قوی تر کنیم و اجازه ندهیم تقدیری کور ما را به فردا هل بده.خودمون به استقبال فردا برویم.امروز فردائی هست که دیروز در انتظارش بودیم.اما دلخواه نیست.چرا که دیروز به قدر کافی مسئول نبودیم.پس بیا تا امروزهای فردا رو،با مسئولیت پذیری بیشتر،دلخواه تر نقاشی کنیم.
پي نوشت: اين نوشته هاي دلبرمه. نيست و هست منه. هميشه اونقدر برام تازگي داره، با اين كه يه ساله از اين حرف ميگذره ولي غباري روشو نگرفته. نيست بود و نيست كرد مرا. سلام بي دليل من هر لحظه به تو عزيزم. به تويي كه مرا ميميراني . آتش شدي برچوب من اي نوگل بستان من. آيينه شد چشمان تو بر جان پر غوغاي من. ديگر خبر از من نشد در عشق بي پايان تو. ديگر نواي ساز من پر مِي شود با ياد تو. شعرم پياپي تر شود از بوسه هاي داغ تو. آخر كدامين بلبلي رنجه شود از عشق گل؟ هر دم سلام جان هديه شود بر كوي تو. چون كه نياز شد بر دلم سجده به سمت روي تو. سرها شود بر آسمان از سجدهاي بي ريا. دريا شود صحراها از خنده هاي ناب من. مممممممممم دون دا دينگ سا لو سي مي فا سل دو....

