تبليغاتX
ما هیـــچ ما نــگاه

هستی عزیز گفتی "وقتی کسی منو آزار میده و من ناخواسته در کنارش هستم و راه چاره ندارم.باید چی کار کنم؟"خودت میگی چاره ای ندارم،پس بسوز.تحمل کن.رنج ببر.اونقدر که مسخره گی این رابطه تو ذوقت بزنه و قابل تحمل نباشه.اونقدر که برای آزاد شدن از این رابطه حاضر به قربانی کردن هر چیزی،از جمله جانت باشی.

وقتی رابطه ای بر اساس عشق و آگاهی و مسئولیت پذیری تمام نیست.بر اساس چی هست جز حیله گری و منفعت طلبی مسموم،بر اساس چیه جز ترس.و تصور می کنی چند درصد رابطه ها بر اساس آگاهی و عشق استوار هست.همه ما ناخواسته زیر یوق زنجیر ظلم هستیم.به اندازه توانمون ظلم می کنیم و ظلم می پذیریم.ما خودمون رو به ظلم فروختیم.اگه از ظالمی تبعیت می کنیم برای این هست که منفعتی هم می بریم،اون به ما غذا میده و ما روح خومون رو به پاش قربانی میکنیم.اون به ما امنیتی دروغ میده و ما آزادی خودمون رو به پاش قربانی می کنیم.

آزادی آوازی هست که تنها در زنجیر اسارت معنا میشه،هیچ پرنده آزادی تصور نمیکنه آوازش آواز آزادی هست.اما مرغان در قفس اون رو آواز آزادی معنا میکنن.چرا که به آزادی نیاز دارن.

آزادی کودکان برای بزرگترها رشک برانگیز هست.اما کودکان از این رشک هیچ نمی فهمند.چرا که نیازی به این فهم ندارن.تنها وقتی بزرگ شدن و مثل تو ناخواسته قربانی ظلمی شدن.ناخواسته طوق اسارتی رو به گردن گرفتن،روزهای آزادی گذشته رو حسرت می خورن.

همه ما در جائی ظالم هستیم و در جائی مظلوم.ممکن نیست پائین دستی نداشته باشیم.حتی اگه اون پائین دست اسباب بازی ما باشه،حتی اگه اون پائین دست متکای خواب ما باشه،ما باید مشتی رو که ظالم به روح ما زد به متکا بزنیم.ظلم رو درک کن.راه آزادی رو از تاریکی های ظلم با ادراکت پیدا کن.راه استقلال رو ببین.و سفرت رو به آزادی و استقلال آغاز کن.اولین گام سهل ترین و سخت ترین گام هست.پس از اولین گام همه اشتیاقت گام بعدی هست.تو از اولین گام طعم خوش آزادی رو حس میکنی.و پس از اون تا رسیدن به قله های آگاهی و عشق و آزادی ایستادن ممکن نیست.راه تو رو با جاذبه جادوئی خودش می بره،البته این راه بی خطر نیست.اما زیبائی های راه در خطرهای بکرش نهفته هست.

فقط در زندان هست که ما احساس امنیت داریم.اگه بخوای میتونی همه عمر در زندان هائی که از ایده ها ساختی بمونی.اما این امنیت با بی قراری و کسالتی دائم همراه هست.هیچ کس مجبور به سفر نیست.مگر وقتش رسیده باشه،هیچ میوه ای از درخت نمی افته،مگر وقتش رسیده باشه،مگر جانش شیرین شده باشه.

یادت باشه دوست داشتن دیگران ممکن نیست.دیگر خواهی یه خودخواهی توسعه یافته هست.ما دیگرانی رو دوست داریم که نیازی رو در ما تامین می کنند.این نیاز ممکنه در سطح باشه یا در عمق.در ظاهر باشه یا در باطن.گاهی این دیگری پدر و مادر ماست که غذا و مسکن و امنیت رایگان به ما میده و گاه دوستی که نیازی را در سطح های عمیق تر ما نوازش می کنه.ما حتی کمک به مستمندان را دوست داریم چرا که حس خوب بودن ما رو تامین می کنن.و دشمنان دوستانی مغمومن.دشمنان دوستانی بدنامند!دشمنان با رنج هائی که نسیب ما می کنن،امکان سفر و رشد رو از موقعیتی که در اون هستیم،باعث می شن.دشمنان کابوس ما هستن که ناخواسته ما را به بیداری هل می دهن و دوستان رویاهای شیرین ما رو پرورش می دن.پس از این کابوس ها و رویا ها تا بیداری کامل،بال پروازی بساز.

همواره قسمتی از توجه خودت را به درونت ببر.ببین چه کسی در تو دیگرانی خاص را دوست داره،چه کسی در تو باز هم دیگرانی خاص را دشمن میدونه.مفهوم دوست و دشمن را عمیقا در درون خودت درک و مشاهده کن.تا از بند هر دوی اونها رها بشی.ممکن نیست فقط دوستان را داشته باشی.دوست و دشمن بر روی یک طناب باریک به نام نیاز راه می رن.اونها بسیار جابجا میشن.ناگهان دوستی لباس دشمن می پوشه و دشمنی رفتار دوستانه از خودش به نمایش میزاره.

زندگی ما در رابطه ها معنا میشه.پس رابطه ها را عمق بده،واقعی کن.رابطه های زائد را درک کن.تا جدا شدنت از آنها ممکن تر شه.ببین که یا تامین نیازی ما را به توسعه رابطه با دیگران ترقیب می کنه و یا دیگران منفعتی را در ما می بینند و به سوی ما میان.ببین در ازای دادن چی،چی بدست می اری؟به همه روابط خود آگاه و مسئول باش.شهامت پایان دادن به رابطه های معیوب را در خودت بیشتر کن.تا رابطه های سالم فرصت بیشتری برای پیدا شدن داشته باشن.

اگر کسی عاشقت شد.شهامت کن و حداقل پیش خودت بگو که عاشق چه چیز من شده؟لباس؟زیبائی ظاهری؟تناسب اندام؟موقعیت شغلی یا خانوادگی؟یا اینکه زوایای پنهان وجودت رو هم دیده،خلاصه ببین به چه چیز تو نظر داره،چقدر در ابراز خودش صادق هست؟ببین تو در اون چه می بینی.چه نیازی از تو رو میتونه تامین کنه.هیچ نیازی چه در سطح و چه در عمق زشت نیست.بلکه بسیار زیبا و بی نظیر هست.هر چیز در جای خودش یگانه هست.تا ظاهر نباشه،باطنی وجود نداره.

آیا این داد و ستدی آگاهانه هست؟آیا هوشیار هستی به این داد و ستد؟ببین چقدر میتونید در سکوت همدیگه را عاشقانه و عمیق نگاه کنین.چقدر اجازه ورود به زوایای پنهان وجود هم را دارین؟یادت باشه اگه خودت سر خودت کلاه نزاری هیچ کس نمیتونه سرت کلاه بزاره.

دیگری فقط یه مسافره،مسافری که نیاز ما خلقش کرد.ما بسیاری از دیگران رو نمی بینیم.چراکه نیازی به دیدن اونها نداریم.پس بعید نیست اونی که امروز می بینیم فردا نیازی به دیدنش نداشته باشیم.درک این سخن آسون نیست.اما با کمی هوشمندی سخت هم نیست.امروز چقدر دلبسته اسباب بازی های کودکانه خودمونیم؟امروز چقدر به همبازی های دوره کودکی خودمون نیاز داریم؟آیا نگاه ما به پدر و مادر،دوستان و دشمنان،و به طور کل دریافت ما از زندگی با دریافت ما در سالهای پیش تفاوت نکرده؟آیا ما واقعا رشد نکردیم؟بخواهیم یا نه ما از دیروز به امروز سفر کردیم.شادی ها و رنج های ما متناسب با ما رشد کردن،بزرگ شدن،دیگه نشخوار رابطه های دیروز قانعمون نمیکنه،آیا میشه از یاآوری نهاری که دیروز خوردیم امروز هم  سیر بشیم؟رابطه های ضروری رو با آگاهی صیقل بده و رابطه های معیوب و زائد رو حذفش کن.

ما برای فتح پیروزمندانه فردا نیازمند هوشیاری بیشتری در امروز هستیم.اگه واقعا میخواهیم فردا رو دلخواه بسازیم،امروز باید با مشق های دلخواه تر،بالهای مسئولیت پذیری خودمون رو قوی تر کنیم و اجازه ندهیم تقدیری کور ما را به فردا هل بده.خودمون به استقبال فردا برویم.امروز فردائی هست که دیروز در انتظارش بودیم.اما دلخواه نیست.چرا که دیروز به قدر کافی مسئول نبودیم.پس بیا تا امروزهای فردا رو،با مسئولیت پذیری بیشتر،دلخواه تر نقاشی کنیم.

پي نوشت: اين نوشته هاي دلبرمه. نيست و هست منه. هميشه اونقدر برام تازگي داره، با اين كه يه ساله از اين حرف ميگذره ولي غباري روشو نگرفته. نيست بود و نيست كرد مرا. سلام بي دليل من هر لحظه به تو عزيزم. به تويي كه مرا ميميراني . آتش شدي برچوب من اي نوگل بستان من. آيينه شد چشمان تو بر جان پر غوغاي من. ديگر خبر از من نشد در عشق بي پايان تو. ديگر نواي ساز من پر مِي  شود با ياد تو. شعرم پياپي تر شود از بوسه هاي داغ تو. آخر كدامين بلبلي رنجه شود از عشق گل؟ هر دم سلام جان هديه شود بر كوي تو. چون كه نياز شد بر دلم سجده به سمت روي تو. سرها شود بر آسمان از سجدهاي بي ريا. دريا شود صحراها از خنده هاي ناب من. مممممممممم  دون دا دينگ سا لو سي مي فا سل دو....

+ نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 16:51 |

كيستم من جز خواسته هايم؟ كيستم من جز كسي در نبود ها؟ تاريكي بس زياد ولي باريكه اي از نور مرا مي­كشاند به ناكجا. اينجا سكوتي سرد است. گرمي را نميدانم كي مي­ آيد. هنوز كسي هست كه خيس است چشمانش. شادي را نميدانم كي مي­آيد. صبح و شامم يكي شد. انتقام من از تاريكي، نور است. جواب من به خشم تو، لبخندي از جان است. با من كافردل ، چه ميگويي كه كر شده گوشم به ايمان. با من از كدامين خدا ميگويي كه بت پرستم من. بتهايم بين كه چگونه رخ مينمايند. ذره ذره وجودم چشمان كودكيست زلال، كه با خشم تو خيس ميشود و با مهر تو غنچه ي گل. زبان اديبات چه ناتوان و ذليل شد در برابر كلام بي كلامم. اي شكايت ها برويد كه وقت گرانبهايم را تلخ ميكنيد، برويد كه جان فاطمه را بس ارزشي بسيار است. برويد كه جاناني مرا ميخواند به رقص. برويد كه خود خواندم شما را. گويي خامي بسيار است كه ميهمان شديد اينجا. نوايي طربناك خواهم اكنون. كجاست دف و ني؟ كجاست ساقي و مي؟ كجاست مستي كه عربده هايش ديوانه ام كند؟ خمهاي شراب را از من دريغ مكن. پياپي پياله اي ديگر ده. كدامين غم و شادي اينگونه مرا خراب كرد كه ديگر راستها، چپ شد و صافها، كج. لنگي­ام را عيب مپندار كه مي خواره­ام. روي زدم نشان از كسي دارد كه زر به صورتم افشاند و من لنگان لنگان بوي او را ميجويم. خالهاي سياهم نشان از داغ عشقي دارد. لب چيست جز يادگار بوسه­اي از معشوق؟ چشم چيست جز يادگار نگاه معشوق؟ اين همه عشوه بازي­ام  در كلام چيست جز عشقي داغ در درون سينه ام؟ تمام كرشمه و ناز و قهر و لطف و اشك و لبخند من، فداي نگار نازنينم كه يكي شدم و نيست با او. چه جاي كلام باشد در حضور؟ تو نيستي و كلام جان ميگيرد. تو بيا كه با تو كجاست كلام؟ سخنها چه بي جانند در حضور!! كلام دروغ و بيهوده ام را پاياني نيست مگر در حضورت. ره پو، اي فاطمه كه فرصت كم. هي بنوش از اين جام تلخ تا روزي كه خمها پر شوند از عسل......

+ نوشته شده توسط فاطمه در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 11:48 |

چه حالي داره  ساعت سه شب، رفتن به بيرون. شهر تهران چه زيباتره!!! آسمون زيباتر. زمين زيباتر. همه چي. و چه سكوتي زيبايي وايييييييييي. و من نميدانم چرا لذت بردم فقط لذت بردم. ممممممممممممممممممممممممم......

+ نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 3:54 |

واي فاطي كوچولو احساس ميكنم الان شاده. من وقتي كشف ميكنم ديوار دري هم داره خيلي شادددددد ميشم. فقط بايد كمي باهوش باشم. وايييييييي مرسي از همه. مرسي ازعشق دلبرم. مرسي از تلاشم. مرسي از مامان براي اون حرفاي خوشگلش كه توش هوارتا نكته بود. مرسي از مسئول آموزش ايران بورس آنلاين  كه مهربونانه با من حرف زد با اين كه من خيلي هول شده بودم و با اون همه حالت خجالت من هههههه. براي مني كه، همش در عالم خودم بودم و دور از محيط اجتماع و كار، اين تجربه ها جالبه . هر جايي كه برام تاريكه، دوست دارم روشن بشه. نميخوام جايي باشه كه با تاريكيش منو آزار بده و حس حسرت و ناتواني كنم. من اصلا به شانس اعتقادي ندارم البته تا امروز، فردا رو نميدونم شايد پيدا كنم ههههههه. ميگيم فلاني شانس داره كه موفق شده و اين افكار نتيجه­ي سحطي نگري ما به قضاياست. در هر كاري، در هر پيامي، در هر پديده­اي هزارن نكته و درس مخفي شده، كه با كمي هشياري ميشه بهش پي برد. عوامل زيادي باعث شكست و پيروزي ما هستن كه همه ي اين عوامل با خرد و بي خردي ما ايجاد شده نه شانس ما. شانس اصلا يعني چي؟ اشو خوش شانس بود كه شاد شد؟ من بد شانسم كه غمگينم؟ هايييييييي من من من الان خيلي يه جوري ام ههههههههههه هيچي اصلا برم الان شادي كنم كه معلوم نيست لحظه ي بعد در كدوم  دره اي هستم.

پي نوشت: اين پي نوشت خشمولانه نتيجه ي خوش بيني الكي من، و دروغ و حليه گري اين ايرانسل دغله. اخ خيلي دلم پره از خودم كه گاهي طمع كار ميشم و خوش بين. دلم پره از حليه گري اين مردم مكاره كه به غير از سود مسخره ي پول هيچي نمي شناسن. چقدر بايد آدم احمق باشه كه فقط دل به كوچيك ببنده. فقط به كم بسنده كنه واي... از خودم شاكيم بدجور. نميگم پول بده ها. اصلا. خيلي هم خوبه. همه بايد پولدار باشن. بيشتر درد و مرض ها از بي پوليه. تامين نيازهاي اوليه ي ما با پول ممكنه. ولي دربند و اسير چيزي بودن بده. حالا اين چيز هر چي ميتونه باشه. مقام.ثروت. درس و مدرك و...

 خوش بيني و بد بيني با هم هستن و نتيجه ي هم. واقع بيني به نظرم بهترينه. مثل همون قضيه ي دوستيه. دوستي دشمني رو ايجاد ميكنه. ولي شخص سوم بودن، بيطرف بودن و فقط نظاره كردن به نظرم بهترينه. هنوز احساس خامي بسيار ميكنم. ها اول بذار اين ايرانسل رو يه كم بكوبم. اين شركت فقط به فكر توليده البته مثل اكثر شركتهاي ديگه كه همگي چجقخفغقهغنتلرنتلا هستن. هي فقط توليد ميكننن اي بابا. دريغ از كمي كيفيت. نه اس ام اس هاش ميرسه. نه خوب آنتن ميده. امان از روزي كه فارسي تايپ كني  و بخواي به موبايلي بده كه يا همرا اوله يا مال خوده مخابراته  يا همون انگليسي تايپ كني ، هي صبر كن تا بره اوفففففففف چهار قرن طول ميكشه. يا اين كه توي ماشيني باشي كسي زنگ بزنه. يا مسافر باشي. هيچي ديگه بوقي ميزنه كه گوشت كر ميشه. بابا يه كم كيفيت رو درست كنين اين چه وضعشه. اين همه پول ميگيرين يه كم سرورها رو قوي تر كنين. این همه مکالمه کننده با تلفن داریم!!! ماشالا كم نيست جمعيت دختر و پسر هاي جدا و فلاكت زده ي ما واين بيچاره ها چه راهي دارن براي با هم بودن جز صحبت كردن مخفي تلفني، اونم اگه كسي خونه نباشه. وقتهاي شبانه زير پتو تا كسي صداشونو نشنوه. و هزار تا اگه ي مسخره­ي ديگه.  جديدا هم با اين تبليغ شارژ شگفت انگيز خنده دار و گريه دار واقعا كه.... بعضي ها خيال ميكنن مردم احمقن. البته احمق ها كم نيستن. گاهي هم خود من. ولي بايد هشيار شد تا تكرار نكرد اشتباه كرده رو. ها اين ذهن من ول نميكنه ههههههه. باز هم اين معني زيبا منو قلقلك ميده. مظلوم باشي ظالم مي آفريني و حماقت و هشيار نبودن باعث تكرار زخمها ميشه. اگه من خيال كنم درمان درد دوري معشوقم صحبت با تلفنه زهي خيال خام. ما با حرف زدن از غذا سير نميشيم هرگززززززز. اين فقط زخمها رو بيشترو كهنه تر ميكنه. درمان درد دوري دختر و پسرها از هم، صحبت كردن قايمكي با تلفن نيست. اگرچه اين نوجواناي خام فعلا تنها كاري كه ميتونن بكنن همينه ولي بايد به فكر چاره شد. و اين چاره بايد درهر خونه اي شروع بشه.و به نظرم هر كسي به عقلش میتونه برسه كه چاره چيه.

   

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 15:56 |

يادمه از بچگي به چشم قرمز معروف بودم اخه همش اشكم به راه بود ههههه. آخه خيلي دل نازكم. حتي بزرگ شدم هم، اين خصلت با منه. همه ميتونن خودشون رو قايم كنن ولي من نميتونم حالتهامو پنهان كنم. هيچ وقت نتونستم. همه گفتن بزرگ شدي اين قدر دل نازك نباش. اينقدر احساسي نباش. اين قدر گريه نكن.  آره سعي كردم كه قوي تر باشم و كمتر مورد تمسخر قرار بگيرم ولي هرگز نتونستم وحالا هم كه آزادي رو به خودم هديه دادم. هر جور كه هستم دوست دارم خودمو. من خيلي احساسي ام ولي اين به معني اين نيست كه من بايد گريه اي باشم. هيچ كس نپرسيد حتي خودم، كه چرا اين بچه اين قدر گريه ميكنه؟ همش بابامينا ميگفتن گريه نكن كور ميشي ها! يه بار نگفتن كه چرا اين بچه اين قدر گريه ميكنه؟ به نظر خودم به خاطر اينه كه دنيا برعكس شده. يعني آدما بر خلاف جهت عمل ميكنن. من خشونت ميديدم و گريه ميكردم. دعوا ميديدم گريه ميكرم. ظلم ميديدم گريه ميكردم. آزار حيوونا رو ميديدم، دخالت در حريم، قضاوت، نابودي طبيعت رو، جدايي دختر پسرها و هزار مشكل بوجود اومده از اين كار، جنگ، صداي بچه هاي گرسنه ي خيابون و.......اينا همش براي من گريه داشت. الان كه كمي داناتر و نادون تر شدم اين معما برام حل شد كه، گريه ي من طبيعي بود نه خنده ي اونا. اگه همه چيز طبيعي بود چرا بايد من گريه ميكردم؟ بايد صداي خنده ي من تا ستاره ها ميرفت!!! من در عين حال خيلي شادم. هروقت آرامش باشه، صداي خندم تا صد تا خونه ميره. بچه گربه ي خونه ي ما از بالكن افتاده بود خونه ي همسايه، ديروز. تا برم بيارم اونقدر غمگين بود چون هم از اين يكي بچه ها دور شده بود، هم اونجا غريب بود، هم اونا مهربون نبودن باهاش. احساسي خوبي نكرد اين بچه گربه. اونقدر ميو ميو كرد . من رفتم پايين. ديدمش يه گوشه ي حياط كز كرده و خيلي هم ترسيده. بغلش كردم نازش كردم. اونقدر آروم شد. وقتي اوردمش پيش مادرش، نميدونست از خوشالي چي كاركنه. همش با مامانه بازي ميكرد و خلاصه كلي شادي كرد. به نظرم ما هم مثل همون بچه گربه ايم. دنيا رو يه عده آدم خودخواه كور، دارن مديريت ميكنن. همه جارو به نابودي كشيدن. يه سري فرهنگ غلط توي هر كشوري باعث از بين رفتن شادي شده. اين شادي برآورد شدنش مثل آب خوردن ميتونست آسون باشه ولي اين قدرتمدارا چي كردن!!!

سلام به گريه و شادي ناب كودكان. داد و فرياد جز خستگي هيچي نداره. فقط دانايي و عشق، بايد. فقط هشياري، بايد. به قول سهراب سپهري عزيز، آب را گل نكنيم...حالا من ميگم، خواب را بيدار كنيم.

+ نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 12:55 |